الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )

406

عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )

و المعبد يأت لقوادكم لا تدخل الكيس و لا تربط و هكذا يرزق اصحابه خليفة مضجعه البربط در مقام مذمت ابراهيم بن مهدى از روى سخريه و استهزاء ميگويد كه اى گروه خوبان نااميد نباشيد بگيريد عطاهاى خود وصله هاى خود را و غضبناك نباشيد پس اين پادشاه به زودى عطا مىكند بشما كنيزك سفيد را كه از آن لذت برند جوانان تازه خط و مردانى كه موى سياه آنها مخلوط بموهاى سفيد شده است يعنى كسانى كه سن آنها زياد شده است و به حد پيرى رسيده‌اند و كنيزكان مغنيه از براى سران سپاه شما است و لكن درهم و دينار داخل كيسه هاى شما نشود و ربط بشما نداشته باشد و به اين طور روزى ميدهد اصحاب خود را خليفه كه در محل آرامگاه او نوازندگان بربط نوازند و سبب اين اشعار آنست كه ابراهيم پيوسته اشتغال بزدن آلات لهو داشت و على الاتصال مشغول به شراب خوردن بود چون خبر ابراهيم بمامون رسيد دانست كه فضل بن سهل او را در عمل وليعهدى حضرت رضا ( ع ) بخطا واداشته است و به غير رأى صواب اشاره كرده است چه شورش عباسيه بدين سبب بود پس مأمون از مرو بيرون آمد روى بعراق نهاد و از براى فضل بن سهل حيله كرد تا آنكه بناگاه غالب خال مأمون در حمام سرخس فضل را بقتل آورد و اين واقعه در ماه شعبان سال دويست و سوم رخ داد و بعد از آن مأمون از براى على بن موسى ( ع ) حيله كرد تا آنكه او را در هنگام مرض جزئى زهر ستم در كام ريخت و آن جناب برحمت ايزدى پيوست و امر كرد او را بقريهء سناباد طوس پهلوى قبر هارون الرشيد دفن كردند و اين واقعه در ماه صفر سال دويست و سوم واقع شد و سن آن حضرت پنجاه و دو سال بود و بعضى گويند پنجاه و پنج سال بود « مصنف گويد » كه اين تفصيل را ابو على حسين بن احمد سلامى در كتاب خود حكايت كرده است و صحيح در نزد من آنست كه مأمون آن حضرت را وليعهد خود گرد و به جهت آن نذرى كه سبق ذكر يافت او را بيعت كرد و فضل بن سهل پيوسته عداوت و دشمنى با آن بزرگوار ميكرد و امر وليعهدى او را ناخوش ميداشت چه او از دست پروردگان آل برمك بود و مقدار سن حضرت رضا ( ع ) چهل و نه سال و شش ماه بود و وفات او در سال دويست و سوم وقوف يافت . از معمر بن خلاد مروى است كه گفت حضرت ابو الحسن الرضا ( ع ) به من فرمود كه روزى مأمون به من گفت نشان كن كسى را كه به او اعتماد داشته باشى تا او را والى كنم در بعضى از اين شهرهائى كه مغشوش شده است من به او گفتم كه تو بايد وفا كنى بعهد من و من هم وفا كنم بعهد تو همانا من داخل در امر وليعهدى شده‌ام كه امر و نهى و عزل و نصب نكنم و اشاره به هيچ عملى نكنم تا اينكه خداوند تعالى مرا از اين دنياى فانى پيش از تو بدار بقا رحلت دهد و به خدا سوگند ياد ميكنم كه امر خلافت چيزى نيست كه من خود را بسبب سخنهاى تو در آن داخل كنم چه من